در دست تعمیر ...

The diary of individulist student

در دست تعمیر ...

The diary of individulist student

بچه که بودم فکر میکردم کسایی که توی تلوزیون برنامه اجرا میکنند، همونطور که ما اونارو میبینیم اونا هم مارو میبینن، مثلا فکر میکردم الان عمو فیتیله ای ها دارن مارو نگاه میکنن بعد اینطور تصور میکردم که به ازای هر ببیننده یه تلوزیون تو استودیو دارن و مارو میبینن. الان که اینارو دارم مینویسم خودم از خنده دارم شرحه شرحه میشم شمارو نمیدونم.
حالا چند وقت پیش یه روز مامان بزرگ پدریم که خیلی خیلی پیره، برگشت بهم گفت، ننه اینا که تو تلوزیون ان مارو میبینن؟!  خنده ام گرفته بود، گفتم نه ننه جان مارو نمیبینن. اتفاقا منم بچه بودم همین فکر و کردم. بعدش برگشت گفت : 
ننه آدمه پیر هم مله ( مثله ) بچن. 
مردم براش اون لحظه ها!  
یکی دیگه از این شاهکار های تصوراتی من تو بچگی این بود که فکر میکردم این فیلم تاریخیا رو همون موقع فیلم برداری کردن، مثلا سریال امام علی(ع) اگه اشتباه نکنم و فکر میکردم همون دوران امام علی فیلم برداری کردن. تصور میکردم مثلا چندتا از این آدما با لباسای بلند و عمامه به سر دوربین فیلم برداری دستشون گرفتن . یکی نیست بگه آخه ...بگذریم. 
یعنیا آیکیو در حده...  دارم تجزیه میشم خودم از خنده! 
ولی مطمئنم همه اینطور تصورات داشتن، وجدانا نداشتید؟! 
یادم افتاد یه روز یکی از معلما گفت بچگی چه آرزوی خیالی یا جالب داشتید؟!  هرکی یه چیزی گفت، یکی میگفت پرواز کنم، اون یکی میگفت با شوهر عمه ام ازدواج کنم، منم گفتم میخواستم خونمون دریایی از پلاستیک و نایلون بود تو دریای نایلون شنا کنم.... 
چی بگم. 
اگر من در آینده هیچی نشدم بدونید بخاطر بچگی درخشانم بوده!

۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۳ ۲ نظر

  

هنوزم بوی گند میدم! 
بوی گندِ باختن!  

۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۵۸

امروز اتفاقی چشمم به یه فصلنامه افتاد که وقت استراحت رفتم سراغش و رندوم چندتا از مقالاتش رو خوندم فقط میگم.محشر بود ،محشر!  
بعد سایتشونو پیدا کردم و فهمیدم تمام مقالات و همونجا هم قرار میدن .البته تمام مقالات ترجمه ست، واقعا تحت تاثیر کارشون قرار گرفتم .اینکه بدون هزینه این کار و انجام میدن. 
دوتا از مقالات خیلی خفن شون رو براتون اینجا میذارم، یکم طولانیه ولی اونقدر جذابه که طولانی بودنش به چشم نمیاد ( یعنی چرا ما اینقدر از طولانی بودن متنی فراری ایم؟! اونم نوشته های خوب و پر محتوا؟! )  
اولین نوشته با تیتر به من گفتند تنها بیا روایت خبرنگار زنی هست که با یک فرمانده داعشی مصاحبه کرده، من بعد از خوندش حالم عوض شد، هرچند برام هنوز همونقدر منفورن اما باعث شد فکر کنم داعشی ها هم انسان به دنیا اومدن، و امکانش هست هر آدمی داعشی شه، هر آدمی که آدمیت و فراموش کنه!!!! 
لینک مقاله :اینجا 
دومین مقاله درمورد جذب دانشمندان هسته ای ایران توسط سازمان سیا و ترفند هاشون تو این راهه که خوندنش،خالی از لطف نیست. بازم میگم تمام اینها ترجمه شده ست ،یا مقاله ای از یک نشریه مثل گاردین یا مثل مطلب بالا برشی از یک کتاب 
لینک مقاله : اینجا 


۲۹ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۱ ۲ نظر

یه متن بلند نوشتم،خیلی بلند از احساس واقعیم ،از یه بغض محو تو گلوم ،از خیلی چیزها. ولی پستش نکردم و نمیدونم چرا!  شاید بعدا پستش کنم. 
خلاصه اش این بود که یعنی یه روز میاد مردم واسه ماهم اینقدر هیجان داشته باشند؟ ! اینقدر خوشحال بشن؟!  یعنی میاد یه روزی که بخاطر یه برد با یک گل به خودی حریف مردم بریزن تو خیابونا، بخاطر ما؟! اصلا کسی براش مهم هست که سال دیگه جام جهانی زنانه؟!  براش مهمه تیم ایران هست یا نه؟   مسئولان میلیارد ها از بودجه مملکت رو صرف مربی خارجی میکنند؟؟  اردوی خارجی چطور؟!  
  یعنی میاد اون روزی که نه فقط جامعه مرد سالار ما بلکه جامعه مدافع حقوق زنان اونها هم به همون اندازه به بازی ما اهمیت بدن؟ ! یعنی فیفا جایزه ی 330 هزار یورویی قهرمانی زنان رو به اندازه جایزه یک میلیون یورویی مردان افزایش میده ؟! یعنی صندلای ورزشگاه ها پر میشه ؟! یعنی همجنس هامون همون قدر که به بازی مردا اشتیاق نشون میدن به بازی جنس ما هم علاقه پیدا میکنند؟!  
بعید میدونم. شاید واقعا فوتبال یه بازی مردونه ست!!!! !!
+ شک ندارم 99 درصد افراد از هردو جنس تصور میکنند بازی زنانه (!) جذاب نیست. البته که اکثرا صراحتا اینو به زبون میارن و کار از تصور گذشته. 
بعید میدونم لیگ جزیره زنان رو دیده باشید ولی بدونید هر تیمی تو هر لیگی در حد لیگ مردان اون کشور بازی میکنه. امیدوارم تعصبات زنانه تو این جمله ام دخیل نبوده باشه!

۲۹ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۷ ۹ نظر

میخواستم اینجارو حذف کنم. و از اونجایی که من هیچ‌وقت نمیتونم بدون وبلاگ بمونم، و حتما باید جایی باشه تا یاوه گویی های ذهنمو توش ثبت کنم، یقینا میخواستم یه وبلاگ دیگه باز بزنم. به خودم گفتم آخه چه کاریه عزیزمن؟!  مگه با تغییر وبلاگ آدم عوض میشه؟!  یا سبک نوشتنش تغییر میکنه؟! در نهایت من همون آدمم. با همون گذشته و همون سبک نوشتن. بذار اگر قراره تغییری هم ایجاد بشه، همینجا اتفاق بیفته.  این احمقانه است که همیشه صورت مسئله هارو پاک میکنم من. 
خلاصه که متاسفم. بازهم باید این مشوش نوشت هارو تحمل کنید.
یه چیزی هم که خیلی بهش فکر کردم این بود که چرا بعضی از ماها از بیخود ترین و بیهوده ترین چیزهای زندگی مون تو این مکان مقدس!  مینویسیم؟! جوابی که تونستم بهش بدم اینه که ما هیچ گوشی برای شنیدن چرت و پرت هامون تو دنیای واقعی نداریم، وگرنه مگه میشه کسی چرند و پرندی از ذهنش رد نشه؟!  همه چرندیات دارند تو زندگی. البته من خودم اسمشو میذارم مبتذلیات (!)  ( واژه مبتذل اگر اشتباه نکنم به معنای بیهوده و بی ارزشه) . خلاصه که اگر شما آدمی تو دنیای واقعی دارید که به مبتذلیات و چرندیات تون گوش میده بی منت قدرشو بدونید. اگر هم ندارید که خب اینجا هست دیگه. خواستم بگم ببخشید ماهارو ،به هر حال شاید از بین این همه چرندیات یه دوتا متن خوب هم از ما در اومد. 
دیگه حرفی نیست ... 

۲۸ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۰ ۰ نظر

چند دقیقه پیش طبق عادت همیشگی و هر روزه ایمیل مو چک کردم. نمیتونم خودمو گول بزنم که من فقط بخاطر ایمیل اون، این باکس و چک میکنم. باورتون میشه بعد از هشت ماه، بعد از هشت ماه بالاخره دیروز بهم ایمیل زد؟!  کسی که بارها و بارها رفتم براش ده ها خط نوشتم و هیچ‌وقت ارسالش نکردم. کسی بعضی شبها رو تا صبح بیدار میموندم و منتظر پیامش بودم. اونقدر منتظرش موندم تا یه روز گفتم به درک. دیگه حتی اگه تو خیابون هم باهاش برخورد کنم رومو ازش برمیگردونم. 
چند دقیقه پیش وقتی پیامشو دیدم ،نه دست و دلم لرزید نه حسی درونم شکل گرفت . بی حسه بی حس. طبق معمول طولانی نوشته بودم .به اخرای متن رسیدم که نوشته بود...
چیزی نوشته بود که گوشی و گذاشتم زمین و های های گریه کردم .گریه هام که اروم شد  گوشی و برداشتم و بقیه شو خوندم. 
نوشته بود هنوزم میخوای عکست روی بیلبورد باشه؟؟  
و خدا میدونه که فقط من و اون میدونیم بیلبورد یعنی چی! 
نه، من دیگه نمیخوام. نه چون نمیتونم. که البته اینم دلیلشه. 
چون دیگه نمیدونم چی میخوام از زندگی. هیچی نمیدونم... .
خیلی دیر کردی خیلی.. ..


۲۱ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۲۱ ۰ نظر