در دست تعمیر ...

The diary of individulist student

در دست تعمیر ...

The diary of individulist student

وقتهایی که مقاله های خبرگذاری های انگلیسی زبان و میخونم قلبم میگیره. 

راستی ما دقیقا چیکارشون کردیم؟! 

دلیل این همه دشمنی؟!  نمیفهمم! 

۲۳ تیر ۹۷ ، ۲۰:۰۳ ۱ نظر

دو شب پیش یکی از دوستانم ازم خواست نظرمو راجع یه پست مهمل اینستاگرامی بگم براش . یه پست مهمل از یه پیج مهمل تر. چیز زیادی ازش یادم نیست فقط نوشته بود که میرن نماز جمعه مرگ بر فلان واینا بگن. حالا جدا از اون بحث دو ساعته من با دوستم توضیح دادن اینکه اصلا فلسفه ی نماز جمعه چیه و اینا ما بالاخره امروز بعد از مدتها به منزله ی یک توفیق اجباری رفتیم نماز جمعه. قبل از اینکه بریم خونه مامان بزرگم بودیم که شوهر خالم علی گفت، فاطمه دوتا امام جمعه هست شانس بیاری اون خوبه باشه. شوخی میکرد البته .منظورش از خوب این بود که مختصر و مفید خطبه میخونه. همین طور هم بود. شبیه پاپ توی فیلم ها حرف میزد، خودمم تعجب کرده بودم از نحوه بیانش . خطبه اول که مسائل دینیه رو از غیبت و تهمت حرف زد!  یه حاج خانومی کنار من نشسته بود اخرای خطبه رسیده بود بعد میگفت این چرا باز داره همون خطبه هفته قبل و میخونه. اون دفعه هم راجع غیبت حرف زد. منم تو ذهنم گفتم حتما هفته قبل هم آخر خطبه رسیدید شما :/

خطبه دوم رو که معمولا سیاسی اجتماعیه، حاج آقا ترجیح دادن صرفا اجتماعی بگن و درمورد هفته بهزیستی و اورژانس اجتماعی صحبت کردند که من خودم برای اولین بار بود با اورژانس اجتماعی آشنا میشدم. فلسفه اورژانس اجتماعی کمک رسانی به افراد در معرض آسیب های اجتماعیه، مثل زنانی که مورد خشونت قرار گرفتن، فرزند آزاری، اختلالات جنسی و.... تقریبا شبیه اورژانس بیمارستاناست ولی من جزییاتش و دیگه نمیدونم. این هفته مثل اینکه سالگرد قطعنامه 598 هم هست. درموردش میخوام بیشتر بخونم.

یه قسمت جالبش هم دیدن آدمای مختلفه .طرف راستم یه خانم نشسته بود که یه پسر بچه ی نون خامی ای با سس شکلات داشت ( تشبیه و فقط :/ ) دست چپم هم یه خانم های کلاس که به عینک گوچیش یه کش سیاه وصل کرده بود که بعدا فهمیدم ایشون عمه ی مامان بزرگمه :|

خلاصه ما رفتیم نماز جمعه مرگ بر کسی هم نگفتن، پرچمی هم آتیش نزدن، ساندیس هم نخوردیم و نخوردن و برگشتیم.

به یاد مقدمه دکتر حامد اختیاری (که مشغول تحصیل در آمریکا هستند ) میفتم که برای شما قسمتی از اون مطلب رو مینویسم .

خود را مقید کرده ام که جمعه ها در نماز جمعه ی مسجد مسلمانان سنی شهر شرکت نمایم و به فراخور از اساتید و همکارانی که علاقمند به آشنایی بیشتر با اسلام هستند کسی را هرهفته با خود همراه میسازم که البته ماجرای ما در نمازهای جمعه به امامت امامان اکثرا آمریکایی با اسامی ای مانند جان و جیمز و ملبس به کت و شلوار و کراوات، خود داستان های جالب زیادی به همراه دارد که از حوصله این مقدمه خارج است. اما در  پاسخ به این همراهی دوستان غیر مسلمان در مراسم اسلامی  ،من نیز به رسم ادب و هم چنین برای یادگیری بیشتر در مراسم مذهبی ادیان دیگر تا حد امکان شرکت مینمایم... 


و من فکر میکنم که اکثرا ما فقط روی کاغذ مسلمانیم ...
۲۲ تیر ۹۷ ، ۲۳:۵۴ ۰ نظر

_ فقط نتیجه کنکورم برات اهمیت داشت؟!  

_ نه. اما در اون لحظه می خواستم نتیجتو بدونم و برام مهم بود. سعی نکن همیشه به چشم طلبکار به من نگاه کنی فاطمه. چرا انقدر نگاهت منفیه؟

توانایی من محدوده. منم یه آدمم با همه نقاط مثبت و منفیم. من خدا نیستم. کاش از آدمهایی که هستن بت نسازی تا هیچوقت فرو نریزن. 


+ در جواب یه خط من 4 تا خط نوشتی. آخه نامهربون بعد از یکسال نه حالی نه احوالی وقتی یکاره میپرسی کنکورم چطور بود ،انتظار چه فکری کنم ؟! منفی نگر؟!  طلبکار ؟! بابا انصافتو قربون . 

شایدم واقعا من طلبکارم که بعد یکسال ازت انتظار داشتم بپرسی حال تو این یکسال چطور بود، اصلا نه حالم تو همون روز چطور بود .شاید من واقعا طلبکارم که یکسال چشمم خشک شد یه پیام ازتو ببینم، چه شبهایی که تا صبح به درد خودم گریه کردم و به تنها کسی که فکر کردم تو بودی!  

کلکسیون صفات من همین یکی و کم داشت به لطف تو تکمیل شد :) 

ولی تو هنوز همونقدر خوبی همونقدر بتی، ولی بدون این بت خیلی وقت پیش برای من فرو ریخته بود. خیلی وقت بود فقط برای من دوست بودی نه بت .ولی حالا حتی اونم نیستی!  


+ فکر کنید این تنها کسی بود که من زمانی بهش تعلق خاطر داشتم، دیگه وای به حال بقیه آدمای دورم... 


۲۲ تیر ۹۷ ، ۰۰:۰۲

سوفی ترنر بازیگر سریال GOT (خودم مخفف اش کردم ککک)  تو یه مصاحبه درمورد کنار اومدن با شهرت میگه که من یه بچه ی 15 ساله بودم   که متن های سیاسی تند مینوشت که بازتاب های منفی زیادی داشت و تیم من بهم میگفتن که باید تمومش کنم. و من فهمیدم که باید دهنمو ببندم. 


فکر میکنم منظورش این بوده که بعد از مشهور شدنش دیگه نمیتونستم مثل 15 سالگی حرفای تند سیاسی بزنم و باید سکوت کنم چون الان یه فرد معروفم.


این حرفش منو به فکر فرو برد. هرچند من 15 ساله و یه فرد مشهور نیستم و همچنین حرفام بازتاب نداره. اما فکر میکنم باید بیشتر مواظب حرفام باشم. خیلی سخته که هم مواظب حرفات باشی، هم خود واقعیت باشی،هم جوری بنویسی که به کسی برنخوره، هم حقیقت و تحریف نکنی، هم منصفانه باشه هم... 

رعایت همه ی اینا هم خیلی سخته هم واقعا از توان یه آدم عادی مثله من خارجه. اما من بازم سعی میکنم بیشتر بخونم و بیشتر فکر کنم و کمتر بنویسم تا اون چیزی رو هم که مینویسم حداقل شرایط بالا رو داشته باشه. 

اما ببیند همون طور که اطلاعات الان شما با اطلاعات ده سال پیش، همچنین عقاید الان شما با عقاید ده سال پیش تون یکی نیست. برای منم این قضیه صدق میکنه و هیچکس حتی خودمون نمیدونیم ده سال آینده چه نوع طرز فکری رو داریم. 

اما من بزرگترین چیزی رو که از خودم میخوام اینه که تا جایی که میشه کمترین تاثیر رو از رسانه ها بپذیرم. همه مون کم و بیش تحت تاثیر رسانه ها هستیم. رسانه ای که ما تحت تاثیرش قرار داریم به هر طرفی مایل باشه ما ناخودآگاه به همون طرف مایل میشیم اما من دوست دارم خودم انتخاب کنم که به کدوم طرف مایل شم و این مایل شدن تحت تاثیر رسانه ها نباشه که البته یکم نشدنیه.  

من تقریبا تمام سال کنکورم به این صورت گذشت که مثلا اگر حین درس خوندن سوالی تو ذهنم شکل می‌گرفت درس و کنار میذاشتم و تا پیدا نکردن حقیقت و اروم شدن درونم سراغ درس نمیرفتم. 

این بهانه برای درست درس نخوندم نیست. این نشونه ی شوق وصف ناپذیرم برای دونستن حقایقه.

یکبار دکتر میم جمله ای از امام علی (ع) نوشته بود که : حقیقت پنهان است ...

هرچند به نظرم این جمله ی زیبا مطلب رو تمام میکنه و اما دوست دارم جمله ای رو که خودم سالها پیش از برشت خوندم رو براتون بگم .

برشت یه جا میگه : هرگز باور نکن آنچه را که چشم هایت ندیده و گوش هایت نشنیده .و حتی باور نکن آنچه را که چشم هایت دیده و گوش هایت شنیده و بدان گاهی باور نکردن چیزی میتواند باور کردن چیز دیگری باشد .( خیلی البته توش دست بردم ولی مضمون همینه )


خلاصه ی همه ی این حرفا اینه تمام این چیزی که من اینجا مینویسم نه یک نظر کارشناسانه نه یک حقیقت حتمی و نه یک وحی منزله فقط چیزیه که میتونم اطمینان بدم مدتها درموردش فکر کردم و در حد توانم درموردش خوندم که خب ممکنه خوندن من ناکافی و فکرم اشتباه باشه .

اینجا خواننده ی زیادی نداره اما چند نفری که من رو لایق خوندن دونستن برای من به شدت قابل احترامن حتی اگر جهت فکری مخالفی داشته باشیم .

مخلص !

۲۱ تیر ۹۷ ، ۱۸:۲۹ ۲ نظر

عبدالله همسایه ی عموم اینا بود. در واقع  ما و عموم و مامان بزرگم قبلا هرسه همسایه بودیم.ولی بعد یه مدت ما از اون محله رفتیم و اونا موندن. عبدالله همیشه میومد خونه عموم، یعنی خودش که نه خواهرش میاوردش .تنهایی با ویلچر سختش بود. هیچوقت تا بعد از مرگش نفهمیدم چرا رو ویلچره تا اینکه گفتن عبدالله تا ده دوازده سالگی سالم بود، اما بعد بخاطر یه بیماری ناشناخته فلج میشه. عبدالله از من خیلی بزرگتر بود شاید ده سال مثلا .نمیدونم .ولی اون موقع ها من پنج شیش سالم بود، عبدالله هم شاید 16 ساله، من اون موقع نمیدونستم دقیقا چی به چیه. عبدالله برام شبیه یه همبازی بود که به خل بازی هام میخندید. هنوز تصویر خندیدن های معصومش تو ذهنمه وقتی که دلقک بازی درمیاوردم .اون موقع فکر میکردم که چقدر خفن و بامزه ام. بیشتر از خودم شکلک در میاوردم و اون بیشتر میخندید. همین قدر معصوم . 

گذشت تا سالها بعد، وقتی که من دیگه  هیچوقت عبدالله رو ندیدم، شاید یکی دوبار گذرا فقط. سوم راهنمایی یه روز بابا اومد خونه به مامان گفت راستی پسر فلانی فوت شد، همون که رو ویلچر بود. یادمه هیچی نگفتم. یعنی چیزی نمیتونستم بگم. کسی نمیدونست عبدالله چقدر برای من عزیزه .دستمو جلو دهنم گرفتم و تو اتاقم تا چند ساعت فقط گریه کردم. اینقدر حالم بد بود. من هیچ‌وقت نتونستم تو مراسم عبدالله شرکت کنم. هیچوقت حتی سر خاک شم نرفتم. برادرش هنوز تو محله قدیمی مون مغازه داره. یه عکس از عبدالله هم تو مغازه ست. یه روز ازش پرسیدم قبر عبدالله کجاست. میدونم که منو نمیشناخت اما بدون هیچ سوالی آدرسشو بهم گفت. از اون موقع تا حالا خیلی میگذره و من بارها قبرستون رفتم اما هنوز که هنوزه قبر عبدالله رو پیدا نکردم. 

عبدالله خوب که نیستی. جای آدمایی مثه تو اینجا نیست .

راستی هنوز آدامسی میخندی؟!  


۲۰ تیر ۹۷ ، ۲۰:۵۹ ۲ نظر
+ وقتی از دوییدن و گرم کردن خسته میشم و نگاه میکنم ببینم مربی حواسش هست یا نیست تا استراحت کنم.  به این فکر میکنم که چقدر تو زندگی هامون از این تقلب ها و از زیر درو ها داریم. 
باز با خودم فکر کردم کم کاری تو دوییدن من چه ضرری برای مربی داره؟ ! آخرش قراره دودش بره تو چشم خودم.

+ هازارد گفته امباپه وقتی بچه بود بازی منو میدید ،حالا من بازی اونو...

+ آهنگ امشب یه نسبتا قدیمیه. که اگر اشتباه نکنم راجب یه فرد معروفه که احساس میکنه این زندگی ای که الان داره اون چیزی که دوست داره نیست. در واقع فکر میکرده وقتی معروف و موفق شه دیگه همه چی تمومه و زندگی تماما به کامشه اما ...


 
۱۹ تیر ۹۷ ، ۲۳:۴۶ ۰ نظر

آقا یه چیزی آوردم محشرررر. کاور جواد شون (جواد مون؟؟)  از آهنگ الویس پریسلی.  من این ورژن زین و خیلی بیشتر دوست دارم. اگه خواستید براتون لینک ورژن اصلی آهنگ و هم میذارم اما بازم میگم این کاور فوق العاده ست .


آدمای عاقل میگن فقط احمق ها تو یه نگاه عاشق میشن 

اما من دست خودم نیست 

نمیتونم عاشقت نباشم، نمیتونم از عشقت بگذرم 

عشقت مثل رود به سمت دریای دلم شناوره 

عزیزم بعضی چیزها اتفاق میفتن 

دست منو توهم نیست. چون تقدیر همینه... 

دستمو بگیر، کل زندگیمو هم بگیر! 


Can't help falling in love 

۱۹ تیر ۹۷ ، ۰۰:۴۷ ۱ نظر

دیشب مامان گفت میای بریم حسینیه؟! من که حتی لباسای باشگاه و در نیاورده بودم و رو مبل ولو شده بودم و با گوشیم کار میکردمی تو فکر این بودم بازم با حرفای به اصطلاح فلسفی  و مسخره یه بهانه برای خودم بیارم. این شد که شروع کردم : مامان وجدانا حسینیه چه فایده ای داره؟!  اینقدر رفتی چی شد؟؟  حالا خودت هیچی ،بنظرت این جوونا تاثیر میپذیرن؟ 

مامان هم دیگه واقعا از چرت و پرت های من خسته شده بود  چادرشو ورداشت و رفت :| 

داشتم با خودم فکر میکردم قطعا این حرف ها و این فلسفه ها بهانه بود برای نرفتن. و در این که مسلمانیت من مریض و تب داره هم شکی نیست. ولی ای کاش حداقل به قول چند سال پیشم عمل میکردم .چند سال پیش به خودم قول دادم اگر مجلس خوبی بود برم ولی اگر نرفتم تو شهادت یا ولادت هر امام معصوم یکم درمورد زندگی هاشون و یا حداقل یک جمله از احادیث شون رو بخونم. دیشب به طور اتفاقی با حدیث خیلی زیبایی از امام صادق آشنا شدم که حیف ام اومد براتون نگم.

شخصی خدمت امام صادق(علیه السلام) عرض کرد: آقا فلانی خیلی نماز می خواند و خیلی روزه می گیرد. امام صادق(علیه السلام) فرمودند : لَا تَنْظُرُوا إِلَى طُولِ رُکُوعِ الرَّجُلِ وَ سُجُودِهِ "نگاه نکنید که رکوع و سجود طولانی دارد" فَإِنَّ ذَلِکَ شَیْ‏ءٌ اعْتَادَهُ "چه بسا عادت کرده که رکوع و سجود کند و قرائت قرآنش خوب باشد"
 اینها دلیل نمی شود دو اصل را باید مبنا قرار بدهیم : وَلکِنِ انظُروا إِلى صِدقِ حَدیثِه وَأَداءِ امانَته (اصول کافی جلد دوم )
این دو  اصل را شما میزان قرار بدهید: 
یک : در گفتار صادق باشد
دوم : امانت دار باشد. 


۱۸ تیر ۹۷ ، ۱۲:۳۷ ۰ نظر

استیو جابز خدابیامرز ( بنیان گذار اپل)  توی سالهای آخر عمرش در جشن فارغ التحصیلی دانشجویان استنفورد سخنرانی خیلی جالبی انجام میده. سه داستان درمورد زندگی خودش تعریف میکنه که کلمه به کلمه اش و لحظه به لحظه اش قابل تامل و تاثیر گذاره. 

در قسمتی از صحبت هاش تعریف میکنه که وقتی دانشگاه رو ترک میکنه، بعد از مدتی تو سن بیست سالگی با یکی از دوستاش تو گاراژ خونه شون شرکت اپل رو تاسیس میکنن که بعد از ده سال سهام شرکت فلان قدر ( اعداد رو دقیق میگه)  رشد میکنه با تعداد زیادی کارمند. استیو میگه ما بعد از اینکه شرکت رشد کرد یه مدیر استخدام کردیم که بعد از چند سال من و اون سر یه استراتژی به مشکل خوردیم و هیئت مدیره به اون رای داد و من رسما اخراج شدم. 

شما فرض از شرکتی که خودت تاسیس کردی و اینقدر براش سختی کشیدی شمارو اخراج کنند !! استیو در ادامه میگه این اتفاق شاید بهترین اتفاق زندگی من بوده باشه، چرا ؟؟ 

+ ادامه شو خودتون گوش کنید و ببینید بعد از اخراج استیو چیکار میکنه. 

 من فقط یک لحظه خودم و گذاشتم جاش. مطمئنا اون لحظه به مرگ فکر میکردم (!) چرا که اکثر مون تو موقعیت های خیلی کمتر از این با شکست مواجه شدیم و سریع فاز ناامیدی و یاس و در نهایت مرگ رو ورداشتیم. 

بچه ها این فایل 13 دقیقه ست. 13 دقیقه امید اگر ناامیدی، 13 دقیقه درس اگر سردرگمی، 13 دقیقه عبرت اگه میخوای از نو شروع کنی. خیلی خوبه خیلی. مطمئنم بعد از اولین بار گوش دادن بهش حال دیگه ای دارید. 

یه جمله زیبا هم آخرش میگه که بعدا راجبش بیشتر میگم. 

Stay foolish stay hungry

۱۷ تیر ۹۷ ، ۲۲:۴۸ ۴ نظر
امروز روز من نبود که نبود. 
سه تا توپ عالی رو خراب کردم ( تف تف تف)  بعد تموم شدن بازی رفتم نماز خونه نماز بخونم. نماز عشا رکعت دوم که بودم صدای خاموش شدن کولرهارو شنیدم. با خودم گفتم این مردا بدون کولر میخوان تمرین کنن (تو نماز :|)  بعد هیچی دیگه خیلی ریلکس نماز و تموم کرد رفتم که برم خونه دیدم در سالن قفله ،چراغا هم خاموش.  الان تو این موقعیت ها معمولا مردم میترسن و گریه میکنن من بلانسبت شما مثه چی میخندیدم :| 
زنگ زدم مربی مون و بهش گفتم یه نیم ساعت هم با اون خندیدیم. بعد نشستم یه فیلم ببینم یهو با خودم گفتم اخه فیلان ( همون فلان)  الان باید بترسی خیر سرت فیلم چیه. 
هیچی دیگه چراغ های خاموش و دیدم خوف کردم :| 
هیچی دیگه بعد ربع ساعت اومد در و باز کرد :/ 

از دیگر شاهکار های بنده شکر خوری اضافیه. به این صورت که من تو دمای 50 درجه به بالا پیاده از خونه تا سالن رو رفتم که فقط واسه یکی از بچه ها چیزی که گفته بود و بخرم. بعد که تو سالن بهش دادم هرچی گفت چقدره و اینا من عین چی تعارف کردم و گفتم قابل تورو نداره. واقعا پولش چیزی نبود. شاید برای خودم چیزی بود ولی در کل چیزی نبود. از این ناراحتم چرا اینقدر تعارف کردم. الان با خودم میگم خوب شد اون مطلب من از تعارف متنفرم و هیچوقت منتشر نکردم چون اینطوری فقط خودمو برای خودم احمق جلوه میدادم. واقعیتش اینه که آدما اصلا شبیه حرف هاشون نیستن .در صدر شون هم خود من . من واقعا از تعارف متنفرم و پدرم  تو تعارف کردن مستر داره ولی الان که نوبت خودم شده حتی بدتر از بابام این عمل زشت و مسخره و رو تکرار کردم. 
( بازم تف تف تف)  
عبرت! 


۱۷ تیر ۹۷ ، ۲۱:۴۱ ۰ نظر